تبلیغات
Netshahr دختران نامبروان
» جوانمردی ... ( دوشنبه 14 بهمن 1392 )
» شباهت حمید لولاییی با روحانی ....خخخخخ ( شنبه 20 مهر 1392 )
» خبر فوری!! ( جمعه 19 مهر 1392 )
» pmc baby ( جمعه 19 مهر 1392 )
» سوباسا ( یکشنبه 14 مهر 1392 )
» ☻عکس با مزه و باحال☺☺ ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
» بــــی ادب! ( شنبه 23 شهریور 1392 )
» روش عجیب جمع كردن موها با جاروبرقی !!!!!1 ( شنبه 23 شهریور 1392 )
» اموزنده و زیبا ( جمعه 22 شهریور 1392 )
» منتظر دوس پسرتی؟ ( چهارشنبه 20 شهریور 1392 )
» هههههه ( چهارشنبه 20 شهریور 1392 )
» غــــــیرتو عشقه♥ ( سه شنبه 19 شهریور 1392 )

یه خاطره ی بامزه



این یه خاطره از آجی جونم فاطیماس:یه روز واسه آجیم از لباسفروشی کنار خونمون یه شرت صورتی گرفتیم که...


آجیم خیلی دوسش داشت ومشتاق بود تا اونو به همه نشون بده همون روز هم  شوهر عمه اکه تازه باعمه ام نامزد کرده بودخونه ی مابود فافا هم همون شرت رو

زیر یه دامن گل گلی پوشیده بود و کنار مامانم نشست بعد از این که مهمونمون چای ومیوه رو میل کرد اجیم وسط جمع ایستاد و گفت چشماتونو ببندید یه چیزی

خریدم اما چون بچه بودکسی بهش توجهی نکرد ولی  دو و سه دفعه بعد که صداشو بالا تر برد همه به حرفش گوش کردن و چشاشونو بستن وقتی باز کردن دیدن

فافا دامنشو تا شکمش بالا برده و به طوره مختصری میگه"نگاه کنین شرت خریدم"

واقعا که غیر منتظره بود!!!؟؟؟!؟!!!؟؟ فکرشو بکنید یه بچه وسط جمع همچین کاری رو بکنه؟!؟!؟؟!!





ادامه مطلب...